:-¤
بوی خاک خیس خورده...
گوش کن..
صدای لالایی خوندن خدا رو میشنوی؟
بی تو،
دیگر آسمان کویر هم ستاره ای ندارد...
اگر عاشق نیستی
حداقل معشوق باش...
این مردم جوابم نمی دهند...
خسته ام،
شايد از نديدن هايت،
يا نبودن هايت..
شايد از نگفتن هايم...
هرگاه گفتم "دوستت دارم" ،
از "عاشقت هستم" گفتن ترسیدم،
نه از عاشقت بودن...
کوچه ای تنگ و خلوت است
پر از جای خالی نگاه تو،
که گدایی دارد
دلخوش از گرمی لبخند پر از سرمایت..
آرمیده آرام، در آغوش تنهایی شب
در قصری مقوایی
از یادگاری هایی که به دور انداختی...
پ.ن: ...
که چگونه دوستت دارم،
و چرا..
آنچنان که آسمان دانست،
و گل سرخ...
می چرخونتت، می چرخونتت، می چرخونتت..
اینقدر می چرخونتت تا سرت حسابی گیج بره،
اونوقت ازت می پرسه: تو کی هستی؟
اگر جوابی درخور خودت داشته باشی،
ناممکن رو برات ممکن می کنه...
^^
یادگاریم از سال گذشته،
یه میز خلوت،
یه دیوار لخت،
و یه دونه میخ بیرون زده از دیواره،
جای تقویمی که هیچوقت ورق نزدم..
جای دفم، هم پره، هم خالی...
^^
میدونی،
حتی برگ های رنگ و رو رفته و زرد و خشک پاییز هم زندن...
فقط کافیه یه کم صبر کنی تا وقتی باد قلقلکشون میده،
بالا و پایین پریدنشون رو ببینی...
^^
تقصیر خودم بود...
سرمو گرفتم بالا، سینمو دادم جلو و الکی الکی با خودم گفتم و خندیدم و بالا گرفتم..
جلوی پام رو نگاه نکردم، پام گرفت به رشته ی خیالاتم و از اون بالا پرت شدم پایین.
"دردم گرفت"، همین...
پ.ن: نخیر، انگار تا دو تا چشمامو از کاسه در نیارن ول کن ابرو نمیشن...
پ.ن: میبینی، کسایی که هیچوقت فراموششون نمی کنی، خیلی زود فراموشت می کنن..
پ.ن: "و تو رفتی و هنوز، سال ها هست که در گوش من آرام آرام، خش خش گام تو تکرارکنان، می دهد آزارم..."