انگار عادت کرده بودم به مهربانی بيش از حد انتظارت.. به اينکه هر بار چشمانم را به رويت ببندم و نبينمت، بعد صدايت کنم و تو هم با آن مهربانی خاص خودت باز به سمتم بيايی و اجازه دهی پيدايت کنم...
راستش را بخواهی هیچ فکر نمی کردم اينقدر از قايم موشک بازی هايمان خسته شده باشی...
سخت بود، اما اين روزها انگار ديگر عادت كرده ام به بازی جديدمان.. اينكه من چشم بگذارم و تو پيدا نشوی...
"دل نوشته" یعنی درد دل، یعنی من، یعنی او، یعنی "دلیاد" یک عشق... (باران) یعنی حرف هایی که ناگفته ماند و به روی کاغذ های خط خطی، و از آنجا به این صفحه آمد... یعنی دفتر خاطراتی که به رویش گشوده نشد...